سفرنامه کرمان 1
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:03
گاهی اوقات صدایی تو را می خواند که هیچ چیزدیگری را نمی شنوی و فقط راه را در پیش می گیری برای رسیدن . گاهی ناخواسته تقویمت را ورق میزنی و می بینی که ابر و باد و خورشید و فلک همه دست به دست هم داده اند تا تو را به مقصودی برساند که شوق رسیدنش را از چندین ماه قبل در سر می پروراندی . و باز جاده ، و اینبا...
سفرنامه کرمان 2
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:03
لیدر هایمان مصطفی و حسین ، اهل کرمان ، مودب ،و خوش مشرب ، و همچنین دارای اطلاعات خوب برای معرفی کردن مسیرمان هستند . بعد از حال و احوال ، من بهمراه چهار تن از همسفرها سوار بر ماشین پاژن به رانندگی مصطفی می شویم و بقیه دوستان سوار پاترول چهار درب حسین می شویم و بعد از سوار کردن وسایل راه را در پیش می...
سفرنامه کرمان 3
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 7:03
نکته ای که از زبان لیدر شنیدم و همینطور کپی از آن و سنگ نوشته ای که بصورت معرفی در یکی از پارک های شهر نصب شده بود ، اشاره داشت به درفشی که در کرمان پیدا شده که تمدنی حدود 700 ساله را نشان می دهد . قدیمیترین لوحهای تمدن جهان در کرمان و در تمدن ارت در جنوب کرمان هستند، تمدن خبیص در حاشیه شمالشرق...
بیست و پنج برگ
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:15
-- در صبحگاه پاییز ، تنها راست قامت باغ ، درختیست لخت و عور که برگ برگ خاطراتش باد با خود برد --
پاییزنامه
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:15
چشمانم بسته شد خوابم برد ، نمی دانم چه ساعتی از این شبانه روز بود اما می دانم آخرین روز تابستان بود که نفس آخرش را می کشید برای رفتن . نمی دانم گرمای تابستان مرا به خواب برد یا خنکای پاییز . اما میدانم چوب خط هایی که روی تقویم با رنگ قرمز بر روز های شهریور کشیده شده بود ، صفحه شهریور ماه را سنگین ...
زائر راه
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:15
می روم آنجا ، آنجا که مامنیست برای پاهای خسته ای که پوشینه هایش را در جاده زندگی جا گذاشته و زائری گشته به سویت . گم خواهم کرد خستگی راه را بر دل این آب زلال . کر خواهم کرد گوش هیاهو را در صدای پای آب . همه را به تو میدهم ، تو ببر ، خادمت گشته ام ، مرا نیز ببر .
افسانه ی من
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:15
افسانه ی من ، افسانه رودی ست گذرا ، اما همیشه در جریان . افسانه ی من ، افسانه سنگی ست پابرجا ، اما همیشه لغزان . افسانه ی من ، افسانه درختی ست زیبا ، اما همیشه تنها . افسانه ی من ، افسانه نسیمی ست آرام ، اما همیشه رها . افسانه ی من ، افسانه یادی ست جانا ، اما همیشه مانا ، افسانه ی من ...
قانون نوشته ی من
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:15
قانون فعل ها را خواهم شکست در این رفتنم ، گاهی می خواهم رفتنی باشد آمدنی و شاید برعکس آمدنی شود برای رفتن ...
نمایش خوانی خمیازه بلند
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:15
همه مردم این کره خاکی در هر قسمت از زندگی خود به نوعی شنونده داستان بوده اند . در کودکی لالایی هایی که از همان بدو ورود به هستی با صدای مادر شنیده اند و کم کم این لالایی ها تبدیل به قصه هایی شد که هر شب امید به شنیدنشون آدم را به رختخواب می کشید . کم کم نوع جدید قصه ها اضافه شد به قصه های عامیانه و...
نمایشگاه مطبوعات
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:14
نمی دانم چرا دوباره امسال به نمایشگاه مطبوعات رفتم . نمایشگاهی که هیچ حرفی برای گفتن ندارد و فقط با چند مجله اشانتیون که در بین بازدید کننده ها پخش می کنند و صدای موزیکی که توسط باندهایی که در غرفه هایشان تعبیه کرده اند می خواهند به این طریق روزنامه یا مجله خود را تبلیغ کنند . تکرار تکرار تکرار اگر ...
دختر کبریت فروش
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:14
دخترک کبریت فروش شعله میزد و گرما می بخشید به خود . حال من ، آب می ریزم که خاموش کنم شعله های دلم را .
سکانس تنهایی
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:14
نسیمی وزید صدای نامعلوم گفت بایست . ایستادم و همچنان ایستاده ام نسیم رفت صدا رفت و من همچنان ایستاده ام .
دیر زود
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 12:14
آمدم به دنبالت اما چه دیر موج خسته شست جای پایت ، اما چه زود چشم بر افق دارم هر لحظه ، زود به زود نمی آیی ، میدانم ، هرچند دیر به دیر